آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان نوجوونهای ایرانی خدایم ای خدایم ای خدایم
صدایت می زنم بشنو صدایم شکنجه گاه این دنیاست جایم به جرم زندگی این شد سزایم راضیم به رضای تو یا ارحم الراحمین هه هه هه هه هه هه هه کودک زمزمه کرد: (خدایا با من حرف بزن). و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید. او فریاد کشید: (خدایا! با من حرف بزن). صدای رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت: (خدایا! بگذار تو را ببینم). ستاره ای درخشید. اما کودک ندید. او فریاد کشید(خدایا! معجزه کن). نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید. او از سر ناامیدیگریه سر داد و گفت: (خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی). خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد. پای دل دنبال چشم و خال رفت ........ فرشتگان از خدا پرسیدن: خدایا تو که بشر رو انقدر دوست داری چرا غم را آفریدی ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفریدم چون این مخلوقه من تا غمگین نباشه به یاد خالقش نمی افته!!!!!!!!!!!
نظرات شما عزیزان: یک شنبه 2 تير 1392برچسب:, :: 9:58 قبل از ظهر :: نويسنده : یه آدم خوب
![]() ![]() |